بدون هیچ عشقی! شاید مسخره ست که وقتی بهش فکر میکنم انگار نفسم بالا نمیاد. حس میکنم تو اتاق هوا نیست، مجبورم پنجره رو باز کنم... شاید دچار مالیخولیای ترس از گذر زمان شدم... مالیخولیایی که بدون عشق تشدید میشه، اینکه سالهای عمرت بره و تو هیچ عشقی توی قلبت نباشه!... میترسی! از اینکه پیر بشی و هیچ وقت عاشق نشده باشی، هیچ وقت یه معشوق واقعی نباشی! میترسی و هی خودتو تو آینه نگاه میکنی... رژیم میگیری تا گذر سن توی چهرتو، پشت اندام زیبا پنهان کنی. از ترس چروک و افتادگی پلک شبا کرم دور چشم میزنی... میترسی! دائم میترسی! با خودت میگی وقتی الان دنیای کسی نیستم، چطور ممکنه وقتی پیر و چروکیده شدم معشوق کسی باشم؟
۲۳سالگی سنی بود که دوسش داشتم! از وقتی ۱۴-۱۵ ساله بودم! به نظرم عدد قشنگی بود! به نظرم سن دوس داشتنی ای میومد! الان... چند روز باهاش فاصله دارم و حس میکنم تو روز تولد ۲۳ سالگیم غمگین ترینم
برچسب:
نویسنده: سارا قاسمی